عروج

"سخنی از نا کجا آباد دل "

به نام خدا

نمی دانم ، نمی دانم از کجا بگوییم از کدام بی حوصله گی ام بگوییم گاهی آنقدر مشغول برق انداختن دنیایم هستم که یادم می رود آدمم . راستی به کجا می روم ؟ نمی دانم . ولی نه اعتراف می کنم که این دروغی بیش نیست می دانم به کجا می روم و دلیلشهم روشن است چون هدفی از این مادی گرایی دنبال می کنم . گاهی دلم برای خودم آتشی می گیرد که برای خاموش کردنش بچگی ام را آرزو می کنم کاش آدمها همیشه بچه بودن با آن پاکی کودکی .

اوایل برایم مهمتر بود که شیشه دل کسی را ترک نندازم ولی حالا ! اوایل برایم مهمتر بود که روی خودم را با دروغ سیاه نکنم ولی حالا آخ که چقدر این آدمها زود عوض می شن .

برای همین بود که اینقدر شعری که تو پست قبلیم نوشته بودم را دوست داشتم چون واقعیت دارد این زندگی فعلی ماست .چه خوب می شد با یک چشم به هم زدن دنیا به این سمت می رفت .

خسته شدم خودم هم از این حرفهای که جامه عمل نداره خسته ام.  کاش دلم یه در داشت  اونم رو به آسمون وا می شد به جای هزار تا که دریچه که همشون رو به سراب باز می شه .

اگر شما هم مثل من از این مسیر گذشته اید شما بگید من چکنم .

یا علی

   + یاسر ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

دلای تک سر نشین

سلام

من دوباره اومدم امیدوارم حال همتون خوب باشه برای شروع این شعر رو که شاید بعضی ها هم خوندIه باشن می نویسم خیلی شعر قشنگیه فکر کنم بیش از 30 بار این شعر رو خوندم و گوش دادم . البته می دونید که شعر از خودم نیست یه دفعه فکر نکنید شعر از خودمهچشمک زبانشعر از آقای ابوالفضل زرویی نصرآباد

ای جماعت چطوره حالات‌تون
قربون اون فهم و کمالات‌تون
گردنتون پیش کسی خم نشه
از سر بنده سایه‌تون کم نشه
راز و نیاز و بندگی‌تون، درست
حساب کتاب زندگی‌تون درست
باز یه هوا دلم گرفته امروز
جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا
بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا
حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن
غریب‌گزا هم آشنا گز شدن
شعرم اگه سست و شکسته بسته است
سرزنشم نکن، دلم شکسته است
آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست
شعر شکسته بسته بهش حرج نیست
تا که میفته دندونای شیری
روی سرت می‌شینه برف پیری
کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل
درو می‌شن بزرگترای فامیل
یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن
هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن
رمق نمونده تا بریم صبح زود
پیاده تا امامزاده داوود
گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود
خدا و عشق آدما یکی بود
تو کوچه‌های غربی ِ صناعت
عشق و گرفتن از شما، جماعت
درسته دیگه توی شهر ما نیست
دلی که مثل کاروان‌سرا نیست
یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین
قربون اون دلای تک سرنشین
شهر بدون مرد، شهر درده
قربون شکل ماه هر چی مرده
مردای ده، مردای کاه و گندم
مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه، مثل خورشید
تو دلشون هزار جام جمشید
کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون
لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون
بیل و کلنگ‌شون همیشه براق
قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق
صبح سحر پا می‌شن از رختخواب
یکسره رو پان تا غروب آفتاب
چارتای رُستَمن به قدّ و قامت
هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت
نبوده غیر گرده‌ی گلاشون
غبار اگر نشسته رو کلاشون
کلام‌شون دعا، دعاشون روا
سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا
مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن
مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل
مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل
لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده
مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری
توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره
انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون
به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی
برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها
بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور
پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن
این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته
مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟
ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت
مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت
اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی
قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت
اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود
معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی
تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست
مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه
بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت
ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه
تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه
اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود
بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت
قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود
فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست
معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود
روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه
مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن
خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه
فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی
جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود
دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

   + یاسر ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٧
comment نظرات ()

آتش بین جوانها

 

«آتش بین جوانها»

دیروز داشتم توی یک از محله های قدیمی تهران راه می رفتم اول یه مقدار هواسم به خونه ها و نوع ساخت آنها بود بناهایی با با معماری قدیمی کوچه های تنگ وزیبا چند تا از اون درهای چوبی قدیمی هم دیدم در همین حال بودم که یک باره جوانی نظرم رو به خودش جلب کرد دیدم گوشه یک کوچه نشسته واز زور خماری انقدر سرش پایینه که نوک بینیش داره روی زمین کشیده می شه .

 

البته از این نوع جوانها زیاده ولی خوشبختانه یا بدبختانه فاصله طبقاتی مانع از دیدن آن ها شده یکی به دلیل کمبود جا برای زندگی بیرون از خونه گوشه کوچه با شکم خالی نشسته و ساعا ت خماری خودش رو سپری می کنه یکی روی مبل و با خورد آب پرتقال و نسکافه بعد از غذا ساعات خماری خودش رو می گذرونه هر دو معتاد هستن ولی اگه بخوان مثلا مبارزه ای هم بکنن از اون خیابونیه شروع می کنن بابا اگه مبارزه با اعتیاده باید از همه جا شروع بشه نه اینکه فقط زورتون به اون قشر ضعیف برسه نمی گم جمع کردن معتادها بده ولی چه را فراگیر عمل نمی کنید ...

 

چند وقت قبل پسر داییم آمد پیشم و بهم گفت می یای بریم به یه کمپ ترک اعتیاد سر بزنیم گفتم برای چی که گفت یکی از دوستاش معتاد شده و بردتش برای ترک حالا می خواد بره بهش سر بزنه منم با هاش رفتم . کمپ تقریبا نزدیک ورامین بود وقتی رسیدیم رفتم داخل اون آدمها رو که دیدم داش حالم بد می شد . دلم می سوخت برای اون جونها بعضی ها شون چقدر زیبا بودن ولی حیف که معتاد بودن یه دفعه چیزی دیدم که دلم لرزید یه پسر 12 یا 13 ساله بود از مسئول اونجا سریع پرسیدم این اینجا چیکار می کنه با خودم خدا خدا می کردم که نگه معتاده ولی گفت اون هم دچار شده تازه می گفت بردنش ته خط اعتیاد و کراک می کشیده باور کنید درجا مخم وایساد یعنی سن اعتیاد تو مملکت ما اینقدر پایین آمده واقعا ما چقدر زود پیشرفت کردیم .

 

یه دفعه صحبت های بعضی از مسئولین تو ذهنم آمد پس آخه آینها چی شعار می دن بابا تهیه مواد از سیگار راحت تره باور کنید تصور اینکه پدر و مادر اون بچه چی می کشن وقتی می بینن سرمایه زندگیشون حاصل دست رنجشون جلوشون نشسته و داره از خماری خوابش می بره و حالت عادی خودش رو از دست داده داشت عزابم می داد .

 

جوانهایی که اینده ساز مملکت هستن باید مشغول کار برای پیشرفت جامعه باشن تو خیابون دنبال پلاستیک کهنه توی اشغال ها می گردن این تازه خوبه بعضی ها هم به دلیل خماری بالا دنبال ضبط صوت چیز های دیگه تو ماشین مردم هستن . یعنی اینه آیند یه جوان تو مملکت ما ...

 

اون مسئولی که حرف از امنیت اجتماعی می زنه  چرا نمی ره جلوی وارد شدن مواد به داخل کشور رو بگیره مطمئنن امنیت جامعه هم با اینکار درست می شه چون دیگه عرضه نیست که به خاطر تقاضاش معتادها دست به هر کاری بزنن .

 

«ولی شاید هم به دلیل این این کار رو نمی کنن که شاید دستی قدرتمند تر از قانون پشت پرده باشه»

 

به امید ظهور امام زمان (عج) تا همه این دست های پشت پرده رو قطع کنه و اون موقع است که دیگه هیچ دستی محکم تر از قانون نیست .

   + یاسر ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

سفر

«به نام خدا»

سلام

 

امیدوارم همه شما خوب باشید . دیگه انگار برام عادت شده که هر چند ماه یک بار آپدیت کنم ولی باور کنید این بر خلاف میل باطنی منه چون خودم پیشرفت در نوشتن رو در استمرار اون می دونم.

 

خب تو این یکماه گذشته که به نظرتعدادی  از دوستان که بهم لطف دارن خیلی کم پیدا بودم و اصلا انگار نبودم خیلی اتفاق ها برام افتاد وقایعی که فکر می کنم تاثیر زیادی در نوع و نحوه زندگی داره . اول از یه سفر قم شروع شد و در آخر هم به کربلا و نجف ختم شد الان که فکر می کنم می بینم انگار تو این چند وقته خواب می دیدم یه خواب رویایی خوابی که ای کاش هیچ وقت تموم نمی شد.

 

این دفعه دوم بود که به عراق می رفتم ولی هنوز باور نمی کردم که روبروی ایوان نجف ایستادم و دارم با امیر المومنین صحبت می کنم اونم از نزدیک البته این درسته که ایشان و تمام معصومین ناظر و حاضر هستند ولی به فرموده معصوم( فرق زیارت دور و نزدیک در این است که وقتی شما از دور سلامی به هریک از معصومین می دهی ملکی سلام شما را به حضرت منتقل می کند و جواب آن را برای شما می آورد ولی در زیارت نزدیک شما مستقیماً به ایشان سلام می کنید و ایشان هم مستقیما جواب سلام شما را می دهند).

 

نجف وقتی جلوی ایوان طلا ایستاده بودم خودم و در مقابل شکوه و عظمت امیرالمومنین خیلی ناچیز می دیدم انگار ذره ای بیش نبودم ولی از یه طرف هم احساس غرور می کردم چون با خودم می گفتم این آقایی که اینقدر بزرگهو عظمت داره  امام منه و این برام غرور آفرین بود باید برید تا خودتون ببینید . بعد از حدود دو روز راهی کربلا شدیم شهر بلا نسبت به 4 سال قبل خیلی بهتر شده بود وقتی تو بین الحرمین راه می رفتم حس عجیبی داشتم مونده بودم کدوم طرف برم حرم امام حسین (ع) یا حضرت عباس(ع) آخ که اگه بدونید رو بروی ضریح امام حسین (ع) ایستادن و به ایشان سلام دادن چه صفایی داره اگه بدونید گنبد حرم حضرت عباس چه زیبایی خواستی به بین الحرمین داده  باید ببینید دوستانی که رفتن می دونن من چی می گم و درستی حرف منو تایید می کنن .

 

در کل برای من گناه آلود سفر خوبی بود و چه به جا بود زمانی که در بعضی از موارد زندگی به بن بست خورده بودم خودم را تو کربلا دیدم خوب لطفی بوده که شامل حال من شده و امیدوارم قسمت تمام شما دوستان هم بشه.

 

پی نوشت : از تمام دوستانی که تو این مدت جویای احوال من بودند متشکرم . امیدوارم از این به بعد بهتر بتونم در خدمت شما دوستان باشم.

 

 

 

   + یاسر ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

دوباره ماه رمضان

« دوباره ماه رمضان »

سلام

 

اول صحبت هام اینو بگم که این چیز هایی که می نویسم وصف حال خودمه و چیز هایی که در جامعه خودمون دیدم  نه چیز دیگه.

 

داشتم تو این چند روزه فکر می کردم وبلاگ رو برای ماه رمضان با چه پستی آپ کنم تا اینکه چندتا وبلاگ از دیگر دوستان رو خوندم دیدم بیشترشون یا حدیثی نوشته بودن یا دعا نوشته بودن یا اعمال ماه رمضان رو نوشته بودن بعد یه سوال برام پیش آمد اینکه ما که انقدر حدیث می خونیم و دعا می کنیم و اعمال ماه رمضان انجام می دیم پس چرا نتیجه ای نمی گیریم چرا این حدیث ها عمل نمی کنند چرا این دعا خوندن ها و هیئت رفتن ها تاثیری نداره چقدر نماز بخونیم چقدر روزه بگیریم مگه همین حدیث ها نگفته که این کارها تاثیر تو زندگی ما داره پس کو تاثیر این همه آدم از روحانی و سیاست مدار گرفته تا مردم عادی بیشتر این آدمها حدیث ها را خوب بلدند حتی تعدادیشون شاید خیلی از این حدیثها و ایات قرآن را حفظ باشن شاید نماز هاشون هم خیلی طول بکشه و شاید والضالین نماز شون هم خیلی غلیظ تر از خیلی ها دیگه بگن خوب اگه اینها مصداق خوب بودنه همین آدمها جزئی از جامعه هستن و باید تو جامعه تاثیر بذارن پس چرا جامعه به جای اینکه رشد کنه داره سقوط می کنه و تنزل پیدا می کنه چرا ماها از این همه کارهایی که می کنیم جواب نمی گیریم چرا به جای اینکه دل امام زمان (عج) را شاد کنیم بدتر زخمی می کنیم .

حالاهم که داره ماه رمضان می یاد هی می گیم ماه میهمانی خداست باید با باطنی آراسته وارد بشیم خوب این باطن آراسته پس کجاست باید خودشو در عمل ما تو جامعه نشون بده یا نه باید رفتارمون حداقل تو ماه رمضان با همدیگه بهتر باشه یا نه باید حداقل تو این ما گناه کمتر بکنیم یانه پس چرا به جای اینکه به هم رحم کنیم مثل گرگ همدیگر رو می دریم پس چرا به جای اینکه صادق باشیم مثل روباه سر همدیگر رو کلاه می زاریم آخه پس کو اون باطنی که به قول خودمون از ماه رجب و شعبان دنبالش بودیم چرا ما به جای اینکه تغییری کنیم بدتر شدیم ؟

 

خوب می دونید چرا چون ما آدمها خوب تصمیم می گیریم ولی به بدترین شکل ممکن عمل می کنیم شاید بدون اینکه بخواهیم با نوع عملکردمون در مقابل خدا قرار گرفتیم حدیث می خونیم دعا می خونیم هیئت می ریم ولی موقع عمل که میشه با توجه به منافع خودمون عمل می کنیم انقدر جسور شدیم که می خوایم سر خدا هم کلاه بزاریم هرکسی به نوع خود ازهمون روحانی وسیاست مدار گرفته تا مردم عادی تازه بعضی ها هم که مثلاً به این احادیث عمل می کنن انقدر ریا می کنن که دیگه برای خیلی از خود ماها هم قابل لمسه چه برسه به خدا که ناظر بر اعمال و رفتار مونه .

 

خوب حالا دوباره ماه رمضان آمد بیایید با عمل خالص خودمون انتظار بکشیم و وارد اون بشیم  و اون رو سپری کنیم نه فقط با حرف من خودم این هشتمین ماه رمضانی که روزه می گیرم و به میهمانی خدا دعوت می شم پس چرا تغییری نکردم خودم می دونم چرا برای اینکه با تمام وجود نخواستم تغییر کنم و فقط حرف زدم وعمل نکردم . خوب باز زیاد حرف زدم امیدوارم خدا تو این ماه ما را از بندگان حقیقی خودش قرار بده و به ما توفیق عمل صالح عنایت کنه. دوستان عزیز بیایید تو حالات خوب خودمون همدیگر رو از دعای خیر فراموش نکنیم.

 

                                                                                           یاعلی

   + یاسر ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

تغییر آدرس

ـ تغییر آدرس ـ

سلام

دوباره میهن بلاگ بهم ریخت و خراب شد نسخه جدیدش رو راه انداخته بود که وبلاگ من بعد از اینکه بعد از مدتها دوباره راه افتاده بود باز خراب شد برا همین تصمیم گرفتم فعلاً تا مشخص شدن تکلیف میهن بلاگ اینجا بنویسم به خاطر همین چند تا از پست هامو کپی کردم اینجا خب این پست رو هم فقط برای این نوشتم که چرا تغییر آدرس دادم .

 فعلاً یا علی

   + یاسر ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

کمکم کن

«کمکم کن»

سلام بعد از مدتها سلام . آره بالاخره دوباره اومدم می دونم از دستم ناراحتی ولی با کوله باری از تجربه اومدم این دفعه با خودم تصمیم گرفتم پیشت بمونم می دونم همه پل های پشت سرمو خراب کردم ولی هنوز بهت امید دارم می گم شاید با این همه بدی هایی که کردم البته بیشتر به خودم تا دیگران شاید هنوز منو ببخشی و راهم بدی و رو ازم بر نگردونی تو رو به اسمت قسم می دم نگاهم کن اگر خوب نگاهم کنی می بینی که سرم پاینه و شرمنده هستم خواهش می کنم مثل همیشه نزار جلوی دیگران خجالت بکشم.

راستشو بخواهید یه چیزی هست که خیلی نگرانم کرده یا نه اصلاً بهتر بگم داره عذابم می ده همش با خودم می گم دروغه من می شناسمش این طوری نیست می دونی چیه با خودم می گم یعنی هنوز منو دوست داری هنوز نگران من هستی هنوز نصف شب که می شه منتظر من هستی تا با شرمندگی بیام و تو رو صدا بزنم یا اصلاً امیدی دیگه بهم داری و توبه منو قبول می کنی بعد به خودم می گم اول باید به دل خودم نگاه کنم ببینم چقدر تو دلم جا داری بعد در مورد محبت شما نسبت به خودم حرف بزنم ولی یکم که فکر می کنم می بینم نه شما هنوز تو دل من جا دارید هنوز دنبال اینم که یه نگاه بهم بکنید پس خواهش می کنم دریغ نکن خدای من این بنده خودتو بازهم مثل همیشه به درگاه خودت راه بده دوباره داره ماه بنده گیت از راه می رسه ومن دست خالی هستم بنده های خوبت از ماه رجب و رمضان شروع به مقدمه چینی کردن ولی من نتونستم یعنی گناهام جلو مو گرفته تا خودمو آماده کنم پس خودت کمکم کن که خیلی دست خالی هستم هیچی تو بساتم ندارم نگاهم کن که پشیمونم با تمام وجودم می گم خدایا کمکم کن .

دوستای عزیز خیلی دعایم کنید که غرق گناهم سیاهی گناه جلوی چشمامو کرفته و من تنهای تنها شدم.

   + یاسر ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

نسیم نگاه دوست

«نسیم نگاه دوست»

سلام

اول ولادت امام حسین (ع) و قمر بنی هاشم (ع) و امام سجاد (ع) را به امام زمان (عج) و تمام شیعیان  تبریک عرض می کنم.

خیلی وقته که دستم به نوشتن نمیره  هرچی سعی کردم بنویسم نتونستم آخرش با خودم گفتم ولش کن هر وقت آماده نوشتن شدم می نویسم چو ن عقیده دارم نباید فقط نوشت باید با عقیده  نوشت تا  مطلب بتونه تاثیری رو خواننده داشته باشه .

راستش خیلی دلم گرفته شب ولادت سالار شیهدانه آخه می دونید تموم زندگیمو مدیون امام حسینم هر چی دارم از امام حسین دارم امروز یاد 4 سال پیش افتادم راستش اون موقعه آقا یه جوری دستمو گرفت صدام کرد که هنوز باورم نمی شه همش حس می کنم خودش آمد صدام کرد و دستمو گرفت برد 4 سال پیش همین روزها بود که رفتم کربلا خیلی دلم تنگه دلم تنگه برای بین الحرمین دلم تنگه برا حرم قمر بنی هاشم (ع) نمی دونید چه صفایی داره  دعا کنید هم قسمت شما بشه هم قسمت من .

امروز با خودم می گفتم اگر امام حسین دستمو رها کنه دیگه چی از من می مونه وقتی این حرف می یاد تو ذهنم تنم می لرزه شاید برا بعضی ها این حس من و دوستان بهتر ازمن یکم بی معنی باشه ولی باور کنید خیلی صفا داره وقتی دلت برا امام حسین تنگ میشه وقتی این حالت برا آدم پیش می یاد لذتی به آدم دست می ده که با هیچ چیز عوضش نمیشه کرد این جور مواقع آدم حس می کنه خود امام حسین داره نگاهش می کنه درسته که ما ندیدیمش و  اسماْ ایشان به شهادت رسیده اند ولی مگه نه این که نشانه موجود زنده تاثیر گذاری اونه خوب اگر ایشان به شهادت رسیده اند پس چرا حضور ایشان را احساس می کنیم . 

بعضی ها شاید بگن یاد امام حسن (ع) همش غمه و گریه است و آدمو غمگین می کنه ولی نه آدم شعف پیدا می کنه فقط یه بار امتحان کنید با تمام وجود صداش بزنید ولی شرطش اینه که دل تونو بدید دستش اگر حال خوبی براتون پیش آمد منو هم دعا کنید که این روزها غرق گناهم. راستش این حالات خیلی کم برام پیش می یاد ولی بعضی وقت ها چقدر به موقع به سراغ آدم می یاد.دوستان خیلی پرتو پلا نوشتم ببخشید و در آخر هم باید بگم  خیلی دعا کنید که مهتاجم.

التماس دعا

   + یاسر ; ٧:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

مرگ

:مرگ:

سلام

دوست دارم مطلبی رو که این بار می نویسم با دقت بیشتری بخونید شاید یه کم زیاد باشه ولی لطف کنید و بخونید.

تا حالا تصور کرده اید که مرده اید تا حالا خودتونو مرده فرض کرده اید فکر کرده اید که دارید جون می دید و می میرید و هیچ کس هم نیست که به کمکتان بیاید یا اینکه مرده اید و دارن تو قبر می زارنتون و تلقین براتون می خونند و بعد لحد بچینند و خاک روقبر تون بریزند و زیر خروارها خاک دفنتون کنند. شاید این سوال ها یه کم بد به ذهنتون برسه ولی خیلی خوبه که بهش فکر کنید دوستان این راهی است که تک تک ما آدمها باید از آن بگزریم . من دیروز رفته بودم بهشت زهرا اول رفتم سر قبر شهدا یه حس خوبی داشتم انگار اون شهیدا همشون زنده بودن و داشتن منو نگاه می کردن البته این از خصایص شهیده و تعجبی هم نداره. ولی بعد تصمیم گرفتم برم یه دوری تو بهشت زهرا بزنم اول هم رفتم قطعه یک بهشت زهرا راستشو بخواهید اولش هواش برام سنگین بود انگار نمی تونستم درست نفس بکشم می ترسیدم تو بعضی از قطعه ها انگار که یه ترس عجیبی حاکم بود . باورم نمی شد که من دارم رو زمینی راه می رم که زیر اون یه عالمه آدم خوابیدن تو بیشتر قطعه ها یه نفر هم نبود اونم کی چهاردهم پانزدهم خرداد که تعطیله و مردم بیشتر می یان بهشت زهرا فقط مرده ها  بودن تنهای تنها درختای سر به فلک کشیده کاج هم هراس عجیبی تو دل آدم می انداخت البته این ترس من طبق روایات به خاطر گناهان منه . رو بعضی از قبر ها رو که می خوندم دیدم برای سال 1349 است یعنی حدود 37 سال قبل و حالا تنها از اون آدم یه سنگ قبر شکسته به جا مونده یه لحظه خودمو زیر اون سنگ قبر فرض کردم دروغ نگم باورم نمی شد که من هم می میرم و تعجبی هم نداره چون اگه یقین داشته باشم که میمیرم دیگه گناه نمی کنم  ولی دوستان حقیقت داره منو شما می میریم و آب از آب هم تکون نمی خوره عزیز ترین آدمها نسبت به ما شاید اگه لطف کنن یک سال برامون مشکی بپوشن بعد یادشون میره که اصلا همچین کسی بوده اونوقت ما می مونیم مو اعمالمون بعد چند سالم یه نفر پیدا می شه که از روی قبر ما رد میشه و همین فکر های ما رو می کنه بله چرخه حیاط در حال گردشه و عمر ما هم ثانیه به ثانیه رو به اتمامه و ما با هر نفسی که می کشم یه قدم نزدیکتر به مرگ می شیم وای چه روزی رو پیش رو داریم چه طوری می خواهیم جلوی دادگاه الهی سر بلند کنیم جایی که دیگه نمی تونیم ازش در بریم و دروغ بگیم .

بیشتر ما ها فکر می کنیم مرگ برای ما نیست و برای پیرمردها و پیرزنهاست و ما هنوز سنی نداریم که بخواهیم بمیریم ولی کافیه یه سر به اطلاعات بهشت زهرا بزنیم اونوقت می بینید که چقدر جوان می آرن یه بنده خدایی می گفت در روز حدود 200 تا 250 مرده فقط از تهران می برن بهشت زهرا. تا حالا براتون پیش آمده که تو روز یا شب نشسته اید یدفعه رگ گردنتون درد می گیره و کل بدنتون می لرزه و دو باره ول می کنه می گن این وقت ها حضرت عزرائیل می یاد و آدمو یه تکون می ده ببینه وقت مرگش فرارسیده یا نه بعد که می بینه هنوز وقت داره ولش می کنه و می ره تا دفعه بعد.

شاید این سوال تو ذهنتون باشه که یاد مرگ تو روان انسان تاثیر می زاره انسان رو نسبت به آینده  نا امید می کنه ولی اینطور نیست اگر ما آدمها زیاد یاد مر گ باشیم گناهامون کمتر میشه چون می دونیم که می میریم و سعی می کنیم گناه کمتری با خومون ببریم به همدیگه بیشتر محبت می کنیم و قدر همو می دونیم چون می دونیم که می خواهیم بمیریم برای همین از کوتاه ترین زمان بهترین استفاده رو می بریم و دیگه ظلمی نسبت به هم نمی کنیم چون نمی دونیم روز بعد همدیگه رو می بینیم یا نه این تازه چشمه ای از آثار یاد مرگ بودنه می بینید چقدر خوبه پس یاد مر گ بودن انقدراهم بد نیست به نقل از آن معصوم: تا به حسابتان نرسیده اند به حساب خودتون برسید. من با این حرفهایی که زدم نمی خواستم بگم خودم تمام این شرایط رو دارم فقط می خواستم باهم به این موضوع فکر کنیم. من حقیرو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.

یا علی

   + یاسر ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()